تبليغاتX
زندگی یعنی نگاهی،حسرتی،آهی و دیگر هیچ...

 

 

زمین می لرزد زیر پاهایم

به چشمهایت قسم

دستهایت...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 فروردین1386ساعت 4:44  توسط رامین  | 

 

"من دلم می خواهد

که ببارم از آن ابر بزرگ

من دلم می خواهد

که بگویم نه نه نه نه"

                                       فروغ

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 اسفند1385ساعت 21:34  توسط رامین  | 

امروز یه صحنه هایی دیدم که از عصبانیت سر درد گرفتم

دسته های عزا دار محرم خیابونای اصلی شهر رو بسته بودن که عزا داری کنن ماشینا هم همینطور داشتن در جا کار می کردن تا ببینن عزا دارا کی بی خیال میشن.

خاک بر سرمون

خاک

خاک...

+ نوشته شده در  شنبه 7 بهمن1385ساعت 23:26  توسط رامین  | 

 

"دریغا

  دریغا

   که فقر

چگونه احتضار فضیلت است"

 

                                     احمد شاملو

 

چراغ قرمز

 

" برو بچه، نمی خواد تمیز کنی... برو می گم... اه، برو دیگه، نگا کثیف ترش کرد تخم سگ...

سرکار چرا این جونورا رو از تو خیابون جمع نمی کنین، ای بابا"

مرد این را گفت و چند ثا نیه مانده به سبز شدن چراغ حرکت کرد.

یکی از ظهرهای گرم تابستان بود ، میدان نسبتا خلوت بود، و پلیس بدون توجه به حرفهای راننده در سایه ی درختی غرق در دنیای خودش بود.

چراغ که سبز شد دختر به طرف جدولهای کنار خیابان رفت ، نشست ، دستش را زیر گونه اش گذاشت و به نقطه ای نامعلوم روی زمین خیره شد.

حدودا هشت نه سالی سن داشت. یک مانتوی گشاد سبز رنگ به تن داشت که روی اندام نحیفش بازی می کرد یک روسری سفید هم به سر کرده بود که از چرک کدر شده بود. معصومیت بچگانه ای در چهره اش موج می زد که با آن گونه های آفتاب سوخته حالت غم انگیزی به چهره اش داده بود.

مدتی بود که پشت این چراغ می ایستاد و با یک تکه پارچه  از صبح تا شب شیشه ی ماشینها را تمیز می کرد.

وقتی که چراغ دوباره قرمز شد بلند شد و به سمت ماشینها رفت که زیر آفتاب له له می زدند. مشغول تمیز کردن شیشه ی جلوی یک ماشین شد که زن خوانی که آرایش غلیظی هم داشت راننده اش بود. زن با زدن به شیشه ی ماشین و صداهایی که از بیرون شنیده نمی شد سعی کرد دختر را از ماشین دور کند. انگار چندشش می شد که همچین آدمی به ماشینش دست بزند، دختر هم بدون توجه به او مشغول کار خودش بود. زن وقتی دید تقلایش بی فایده است شیشه ماشین را پایین کشید و یک سکه به دست دختر داد "مگه نمی گم دس نزن ایکبیری ، بگیر برو دس از سرم بردار"

دختر پول را گرفت و به سراغ یک ماشین دیگر رفت اما از آن چیزی عایدش نشد.

چراغ داشت سبز می شد و ماشینها با بی قراری خودشان را آرام آرام به جلو می کشیدند. چراغ که سبز شد صدای بوق و ترمز بلندی پلیس را از عالم خودش به دنیا باز گرداند. همه به سمت دختر که نقش زمین شده بود دویدند. طولی نکشید که اطرافش پر از آدم شد. دخترجلوی یک ماشین روی زمین افتاده بود. ماشین به پهلویش خورده بود و سرش به شدت به زمین برخورد کرده بود. چشمهایش سفید شده بود، بد نش لرزش خفیفی داشت و از دهانش یک رگه ی باریک خون جاری بود.

کمی آن طرف تر هم یک تکه پارچه و یک پلاستیک که در آن چند تا پول خرد و یک اسکناس پنجاه تومانی بود افتاده بود.

راننده که مردی جوان بود دو دستی فرمان ماشین را چسبیده بود و با چشمهای قرمز و شوکه  شده بدون حرکت به جمعیت نگاه می کرد. وقتی پلیس در ماشینش را باز کرد به خودش آمد پیاده شد و با کمک یک نفر دیگر دختر را سوار ماشین کرد و به سرعت حرکت کرد.

بعد از چند دقیقه مردم کم کم میدان را خالی کردند.

دو پسر جوان به سمت ماشینشان که صدای موزیکش کرکننده بود می رفتند و درباره ی حادثه صحبت می کردند:

"عمرا زنده بمونه!"

"بمیره که بهتره، امروز از زیر ماشین درش آوردن، فردا باید از زیر پای مردا درش بیارن"

"نه که تو هم بدت می یاد"

با خنده گفت:

"نه بابا من چه کار دارم، اصلا خیلی هم خوبه"

و سوار ماشین شدند.

                                                                             

                                                          رامین        18/7/85

 

"نوای ناقوس معبد

از دور دست به گوش می رسد

در میان شب یخ زده ی زمستانی

به راهب لرزانی می اندیشم

که بر آن می کوبد"

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 مهر1385ساعت 14:51  توسط رامین  | 

 

صبحدم

مه غلیظ تنهایی

آنچنان در بر گرفته مرا

که خورشید پیدا نیست

و نخلها

با آن گردنهای دراز و باریک و آفتاب سوخته شان

خنده کنان

به سان دیوانگان

نظاره ام می کنند

 

هفت دقیقه

 

ساعت هشت شب است. روی تختم دراز کشیده ام. اتاق نیمه تاریک است. نور کمی از گوشه ی پنجره به داخل می تابد. حوصله ی هیچ کس را ندارم. تمام تنم کوفته است. هر چه سعی می کنم بلند شوم و اتاق را مرتب کنم نمی توانم. اتاق واقعا به هم ریخته است. کنارم یک جا سیگاری پر از ته سیگار است که فرش زیرش از خاکستر سفید شده، کمی آن طرف تر چند کتاب و جلوی کمد یک خروار لباس ریخته است. ظرفهای غذای ظهر هم هنوز وسط اتاق است.

احساس گرسنگی می کنم ولی اصلا حوصله ی غذا خوردن را ندارم. ظهرهم با احساس گرسنگی از خواب بیدار شدم ولی انگار راه گلویم بسته بود. اصلا دوست نداشتم از خواب بیدار شوم. مدت زیادی با چشمهای بسته در رختخواب ماندم. نور شدیدی از کنار پنجره به داخل می تابید. سعی کردم توجهی به نور نکنم. می خواستم خودم را به خواب بزنم، ولی فایده نداشت. به سختی بلند شدم و روی تخت نشستم. چشمهایم را مالیدم و دستی به موهایم کشیدم. یک نخ سیگار برداشتم و آتش زدم. دود سیگار را با بی حوصلگی داخل می دادم و در سینه حبس می کردم و آن قدر صبر می کردم تا هنگام بازدم هیچ دودی از دهانم خارج نشود. سیگار که تمام شد بلند شدم و به طرف آشپزخانه رفتم، کمی از غذای دیشب مانده بود. غذا را از یخچا ل در آوردم و با چند تکه نانی که از دیشب روی میز مانده بود توی سینی گذاشتم وبه اتاق بردم. لباسها و کتابها و بقیه ی چیزهایی را که کف اتاق پخش بود کنار زدم تا جایی برای نشستن پیدا کنم. خواستم غذا بخورم که زنگ به صدا در آمد. آرام رفتم از چشمی نگاه کردم. سارا بود. توی این یک سال دیگر زمان بیدار شدنم دستش آمده بود. حتما باز هم با هزار دروغ از خانه خارج شده بود تا چند ساعتی به خانه ام بیاید. حوصله اش را نداشتم. تنهایی را ترجیح می دادم. چیز تازه ای برایم نداشت. همان حرف های صد تا یک غاز همیشگی، بعد هم رختخواب و بعد حمام و بعد بی حوصلگی بیشتر. آن وقت دیگر واقعا تحملش سخت می شد.

همانجا ایستادم و نگاهش کردم. کمی این پا و آن پا کرد و دوباره زنگ زد. دوست داشتم زود تر برود ولی انگار خیال رفتن نداشت. دستش را پیش آورد و ستگیره ی در را پایین کشید و هل داد. در قفل بود. چیزی زیر لب گفت، نگاهی به چشمی انداخت و رفت. به اتاق برگشتم، در ظرف غذا را گذاشتم و روی تخت دراز کشیدم. دستهایم را زیر سرم گذاشتم و به سقف خیره شدم. افکار گنگ و نامنظم به سرعت از ذهنم می گذشتند. غرق در افکارم بودم طوری که حضور مادی ام را فراموش کردم. نمی دانم چقدر گذشت که به خود آمدم. احساس می کردم وزنم چند برابر شده وبه تخت چسبیده ام. خواستم سیگاری روشن کنم اما پاکت خالی بود. پاکت را کمی آن طرف تر پرت کردم. بلند شدم و پرده را کنار زدم.خیابان مثل همیشه شلوغ بود. ماشینها با سرعت رد می شدند و مردم بی هدف در خیابان قدم می زدند.یک لحظه سرم گیج رفت. روی تخت نشستم و دستهایم را روی صورتم گذاشتم. چند لحظه همانطور ماندم تا حالم بهتر شود. بعد بلند شدم و به حمام رفتم. آب را باز کردم وزیر دوش ایستادم. آب به سرم می ریخت، روی بدنم جاری می شد و به زمین می ریخت. انگار می خواست همه چیز را با خود ببرد اما نمی توانست.

بیرون که آمدم دیگر نمی توانستم در خانه بمانم. انگار زندانی بودم. حس دردناکی بود. برای اینکه به خودم ثابت کنم آزادم، لباس پوشیدم و از خانه خارج شدم. اول خواستم پیاده روی کنم ولی چون حوصله اش را نداشتم سوار ماشین شدم. نمی دانستم به کجا بروم، برایم فرقی نداشت، فقط دوست داشتم حرکت کنم. نگاهم از روی مناظر بیرون می گذشت. فروشنده های پر سر و صدای کنار خیابان، جوانها که دسته دسته ایستاده بودند و خودنمایی می کردند، مغازه های پر نور که مثل واگنهای قطار به هم چسبیده بودند و... . خیابان شلوغ و گرم بود. از هیا هو داشتم دیوانه می شدم. از آنجا خارج شدم و به پارکی که در همان نزدیکی بود رفتم. یک پاکت سیگار خریدم و رفتم روی نیمکت نشستم. سیگاری روشن کردم و مشغول پک زدن شدم. کمی آن طرف تر دختر و پسر جوانی روی نیمکت نشسته بودند. از خلوتی پارک استفاده کرده بودند و مشغول معاشقه بودند. بلند شدم و قدم زنان از آنجا دور شدم. احساس می کردم وارد حریم خصوصیشان شده ام، هر چند آنها توجهی به من نداشتند اصلا انگار حضور مرا احساس نکرده بودند. پارک بزرگ و خلوتی بود. سکوت آرامش بخشی داشت. هوا آرام بود و اصلا باد نمی وزید. قدم زدن در پارک خسته کننده بود. دوست داشتم زود تر به خانه برگردم. به سمت ماشین رفتم وبه خانه برگشتم. وقتی به خانه رسیدم هوا تاریک شده بود. دوست داشتم زود تر بخوابم ولی خوابم نمی آمد. از یخچال یک بسته قرص خواب آور برداشتم و دو تا قرص  خوردم. رفتم روی تخت دراز کشیدم. می خواستم کاری کنم که زود تر خو ابم بگیرد. یک کاغذ برداشتم تا خاطرات امروزم را ثبت کنم. الان دارم می نویسم. قرصها هم کم کم دارند اثر می کنند و پلکهایم سنگین شده است. به ساعتم نگاه می کنم.ساعت هشت و هفت دقیقه است.

امروز هم گذشت.

                                                                                               

                                                                                                          رامین 20/6/85

+ نوشته شده در  شنبه 25 شهریور1385ساعت 20:51  توسط رامین  | 

 

چیست این مستی نمی دانم

چیست این کوفتاده بر سراپای وجودم

چون تلی از خاک و از سنگم.

من نمی دانم

فقط دانم

نه از باده ست و نز بنگم.

ندانم از کجا آمد

 و خواهد تا کجا رفتن

فقط دانم که دلتنگم.

 

آه، آری بنگر امشب در دل تنگم

می تکانم زیرو بامش در خطوط شعر بی رنگم

حال می گویم قضاوت با تو، آری تو

ای تو سازو ای تو آهنگم.

چیستم امشب؟

چیستم من؟

بگو با من

لیک اول نیک بنگر در سراپای وجود و چهره ی بی روح و بی رنگم

تا جوابم را توانی داد

چیستم من؟

پاسخش با تو

بگو با من

...

نیست پاسخ

پس خودم گویم

با تو گویم

ای تو سازو ای تو آهنگم

من همانم

من همان خنیاگر بی سازو آهنگم!

                                     

                                                           رامین   ٣ /٣/١٣٨٤  

" زنها منبع الهامند نباید تنها به یکی از آنها اکتفا کرد"

                                                                                                    ازرا پاوند

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 مرداد1385ساعت 22:11  توسط رامین  | 

 

 

در ادامه:

"در هر چیز جزئی کشف ناشده ونادیده وجود دارد. ما چشمان خود را عادت داده ایم تا تنها چیزهایی ببینیم که دیگران پیش از ما دیده اند. حتی در کوچکترین اشیاء چیزی ناشناخته وجود دارد. باید آن را یافت."

گوستاو فلوبر

"زندگی ما حقیر است،... در جوانی مثل گنجشکهایی که روی توده ای کود حیوانی ایستاده باشیم با شور شوق نغمه سر می دهیم، وقتی به چهل سالگی می رسیم دیگر پیر شده ایم و کم کم به فکر پیری می افتیم. چه قهرمانان نازنینی هستیم!"

آنتوان چخوف

 

یه چیزی هم از خودم بگم :

"با هم بیامیزید و

تقسیم شوید و

تقسیم شوید و

تقسیم شوید ...

تا اسیر دیگری به این اردوگاه اضافه شود."

تقدیم به تمامی روابط جنسی اعم از مشروع  و نا مشروع که منجر به ولادت می شوند.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 مرداد1385ساعت 16:7  توسط رامین  | 

 

شهوت همبستر شدن با بانوی قبر

می فشارد روح مرا

وجود مرا

کاش می دانستند

آن شب که شهوت همبستر شدن فشرده بود وجودشان را

 

مرا گریزی نیست

گزیری نیست

جز آغوش تو

کاش می دانستند

آن شب که میل همخوابگی مسحور کرده بود روحشان را

                                                              

                                                                                            رامین        12/2/85

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 تیر1385ساعت 16:17  توسط رامین  |